سيد محمد باقر برقعى
319
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به پا ز جود وجودش ، وجود عيسى مريم * بهجا ز بودن بودش ، چه بود موسى عمران ابو البشر به بشارت ، پيام داده كه ابشر * « فقد علمت عليّا » امير و سرور و سلطان جناب شيث و ز ادريس و دانيال به نزدش * به درس و بحث و به فحصاند ، همچو طفل دبستان خليل آرزوى شيعگى ، او كند از دل * ذبيح اميد كند ، تا شود قبول به قربان كنيز مطبخش هر صبح و شام ، هاجر و مريم * غلام حكمت و جاهش ، مدام يوسف و لقمان طلوع مهر جهانتاب ، شد ز طلعت قنبر * فروغ ماه بود ، از جمال حضرت سلمان شعيب و يوشع و موسى ، اميدوار كه باشند ؟ * براى بوذرش از جان ، شبان و راعى و چوپان به وقت سلطنتش چاكرند ، هرقل و دارا * به گاه قوّت او ، نى سوار ، رستم دستان خجل ز سطوت و قدرش ، فراسياب و سكندر * وجل ز هيبت قهرش ، شپور و سام نريمان به وصف عزّ و جلالش ، تمام نقطهء انجيل * به مدح و قدر و كمالش ، تمام آيهء فرقان امام مفترض الطّاعة ، ابن عمّ پيمبر * ولىّ حضرت بارى ، قسيم دوزخ و رضوان نشسته است به تخت خلافت ، از ره يارى * گذشت وقت غم و درد و رنج و محنت و حرمان هرآنكه ديد ز طبع « رجا » بگفت به عالم * مگر كه در جريان گشته ، باز چشمهء حيوان ولى كجا من و ، اوصاف ذات حيدر صفدر * حكيم راهنشين را ، چه قُرب و وقع به يونان به مدح شير خدا ، شعر من چنان بنمايد * كه دُر برند به دريا و ، گوهرى بهسوى كان و يا چنين كه نمايند ، حَمل مردم ابله * شِكر به خطّهء بنگاله ، زيره جانب كرمان غراب ره نبرد ، هيچگاه منزل عنقا * اگرچه در همه عمرش ، بود به باديه پرّان هواى « زفره » كجا و ، صفاى جنّت اعلا * به زنگيان نتوان زد ، مثل ز حورى و غلمان و ليك احقر مسكين ، به سعى خويش بكوشم * كه يادگار بماند ، مثال گفتهء حسّان شها ! ز مكرمت خود ، تو نااميد مسازم * به حرمت حسنينات ، نما ترحّم و احسان به هر بليّه و هر ورطهاى ، نماى تو يارى * چه وقت نزع و چه برزخ ، چه حشر و چه ميران